![]() |
![]() |
|
| نماد عشق و صلحه نماد بی ریایی واسه وطن می میره جوون آریایی |
|
سكوت
شايد از جنس دستان تو باشد وقتي كه سرد و مغرور در ابديت شبانه ات آرام گرفتي و ابديت شايد همان اندوه ترك خورده ي تكرار تو باشد آي مغموم مرد پر غرور دريغا گوي غروب و غربتم صدايت فرياد باران خورده ي ديروز من است و هميشه ي شيرين و غمگين بودن امروزم آنگاه كه لالاي شبانه ي تو فرداي همواره ي من باشد (شاملو)
گفتن بهتره یا نگفتن...../ تا حالا اینقدر تو تنهایی غرق نشده بودم نمی دونم وقتی که به کافینت میام وسری به دوست خوبم (وبلاگ)میزنم چی به اون بگم . بکم مثل اون روزهای اول شدم که متولد شدی .یادته با نوشتن مطلبهای کوچک از این ور اون ور من رو از تنهایی درمی آوردی واحساس تنهایی نمی کردم . بانوشتن مطالبم ،خوشحال وغمگین میشدی ولی تحمل می کردی. هنوز زمزمه هات تو گوشمه که یه روز مشم بهترین وبلاگ و تو خوشحال میشی. وثابت میشه که تنها نیستی خیلی ها هستن که با تو اند وتو رو تنها نمی ذارند. اون روز اولی که شروع کردم تا امروز که چهلمین پست وبلاگ رو می نویسم . باز هم از توی کافینت مثل تمام پست های قبلی .اون اولا که نوشتم خبری از نظرات نبود.مثل هر کسی که شروع کرده بود.ولی نا امید نشدم وادامه دادم وبه اینجا رسیدم .و نمی دونم که تونسم به مقصودم برسم یا نه، وحالا به تو(وبلاگ) خودم وهمه ی دوستان خوبی که به من وتو تنها نگذاشتن قول میدم تاجایی که توان دارم ادامه بدم وبه اوج برسیم ..... به یاری خدا
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:47 توسط میلاد |
|
هم عادت کرده بودم
هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد وهیچ بهاری نمی آید مگر سال دیگری در پیش باشد پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت صفا را صفا دهد گل های عشق در دلت جوانه زنند تا آن را به دیگران هدیه کنی ،خاطرات قشنگ باشدتا همواره به یادشان بیاوری ،لبخندبر لبانت نقش ببندند تا شادی بیفشانی و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست. (ستاره جلالی)
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:48 توسط میلاد |
|
|
آن فصل را ،آن کتاب را خواندم وهرگز آن را این چنین عمیق که امروز می فهمم ،نفهمیدم تنها دانستم سخن از معنای عظیمی است که اندیشیدن به آن نفس را سنگین می کند و بودن را سخت ! سکوت می کردم و تو سکوتم را ترجمه می کردی . روز ها می گذشت و من همچنان آن دانه سرخ را در کتابخانه ام میان کتاب ها،پنهان کرده بودم وتنها زمانی که به سراغ کتابهایم می رفتم ،نگاهی به آن می انداختم و برای لحظاتی روحم دگرگون می شد
گاه تمام روز سعی می کردم فراموشش کنم وتمام شب نگاهش می کردم و بر ،تردید هایم می گریستم بسیاری از ما این گونه ایم .درونی پر ،حضور تهی ،دلی عاشق ونهان ، عقلی خود پرست وآشکار ! هیچ وقت خودمان ،خود را تعریف نمی کنیم ،عادت کرده ایم که شناختمان از خویشتن مجموعه ای از نظرات وقضاوت های دیگران باشد. واز این رو ست که همیشه هراسان از نگاه دیگران وصداقت درونی مان . نقابی ساخته ایم ،نقابی که بیش از چهره ی حقیقی مان باورش کردیم .تمام عمرمان را صرف نگهداری و زیبا کردن این نقاب می کنیم و خود آرام آرام پشت آن پیر تر ،خود فراموش تر وتنها تر می شویم
|
|
+ نوشته شده در
هشتم شهریور 1386ساعت 19:18 توسط میلاد |
|
|
في كُلِّ ساعَة وَلِيَّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيها طَويلاً. |
|
+ نوشته شده در
ششم شهریور 1386ساعت 10:10 توسط میلاد |
|
|
در دور دست ![]()
|
|
+ نوشته شده در
دوم شهریور 1386ساعت 18:8 توسط میلاد |
|
|
گام اول تماس با من گذشته |
| درباره وبلاگ |
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد لب هاي جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد در هم دويده سايه و روشن لغزان ميان خرمن دوده شبتاب مي فروزد در آذر سپيد همپاي رقص نازك ني زار مرداب مي گشايد چشم تر سپيد خطي ز نور روي سياهي است گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد ديوار سايه ها شده ويران دست نگاه در افق دور كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد |
|
RSS
|